پژوهشكده تحقيقات اسلامى
66
سرداران صدر اسلام (فارسى)
نيروهاى عبيداللَّه ايشان را ديدند ، مانند ملخ از برابرشان گريختند ، آنها دشمن را همان گونه كه اشتر توصيف كرده بود ، يافتند . اشتر و اصبغ در ميان سپاه دشمن مردى بود به نام « أصبغ بن ضِرار ازدى » كه على عليه السلام را غمناك و نگران كرده بود . آن حضرت از اشتر خواست كه او را به چنگ آورد . اشتر به سپاه دشمن رفت و بىآنكه به جنگ متوسل شود ، اصبغ را مانند يك چارپا به اسارت گرفت و او را به اردوگاه آورد ، سپس او را طناب پيچ كرد و در كنار ياران خود بر زمين انداخت ، تا صبح او را نزد على ( ع ) ببرد . وقتى پاسى از شب گذشت و رزمندگان به خواب رفتند . اصبغ با صدايى رسا بگونهاى كه صدايش به گوش اشتر برسد ، اشعارى قرائت كرد و در آن از اشتر كمك خواست . صبحگاهان اشتر او را نزد على ( ع ) برد و گفت : اى اميرمؤمنان ! اين مرد از جلوداران سپاه دشمن است كه ديروز او را به چنگ آوردم . به خدا سوگند اگر مىدانستم كه او مستحق كشتن است او را مىكشتم . او شب را نزد ما سپرى كرد و با سرودهاش ما را تحت تأثير قرار داد . اگر او سزاوار كشتهشدن است او را بكش هر چند ما را ناخوش آيد و اگر شايستهء بخشش است او را به ما ببخش . على ( ع ) به او گفت : مالك ، او را به تو بخشيدم . هر گاه اسيرى از دشمن گرفتى او را مكش ، چون اسيرِ اهلِ قبله نه سَرْبَها مىپردازد و نه كشته مىشود . اشتر اصبغ را به جاى خود بازگردانيد و آنچه را كه هنگام اسارت همراه داشت به او بازپس داد و او را رها كرد .